تبليغاتX
جامعه سالم

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟ 

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

اولین باری که این تصاویر را دیدم تنها یک کلمه به ذهنم رسید:وحشی گری.بسیاری از مفاهیم و واژه ها در دنیای امروز جنبه های مختلف و ابعاد گوناگونی به خود گرفته اند.به فرض وقتی درباره ی اعتیاد سخن به میان می آید از آن به عنوان یکی از مهمترین معضلات و انحرافات اجتماعی نام برده می شود.یا در مورد قاچاق انسان که امروزه مشکل بسیاری از کشورهای توسعه نیافته است.در مقابل این مشکلات ملت ها (nations)غالبا و به طور معمول از دولت های(states) خود انتظار دارند که این معضلات و انحرافات را با برنامه ریزی های کوتاه,بلند,و یا میان مدت خود از میان بردارند و به مقابله با آنان بپردازند.

مسلما دولت ها هم برای مقابله با این انحرافات و آسیب های اجتماعی باید از روش های مقبول و مناسب استفاده کنند,که این اتفاق معمولا در کشور های توسعه نیافته به ندرت رخ میدهد.و در واقع روش های انتخابی برای مبارزه و مقابله با این معضلات از سوی دولت ها,روش هایی نامناسب و در واقع گسترش دهنده ی این انحرافات و یا جایگزینی وضعی بدتر به جای وضعیت قبلی می باشد.برای درک بهتر بد نیست طزیقه ی مبارزه با معضل اعتیاد را در سال های ابتدایی انقلاب به یاد بیاوریم,که تنهابه گسترش اعدام های روزمره انجامید واندکی هم از آمار معتادین و قاچاقچیان مواد مخدر نکاست.تا جایی که خود حاکمیت پذیرفت که نگاه به اعتیاد باید در بین حاکمین تغییر یابد.

اما بحث من در اینجا مقوله یاعتیاد نیست بلکه سخن من بر آن است که زمانی که انحرافات اجتماعی از سوی حکومت ها اشاعه یافته و ترویج می شوند ملت ها چه می توانند کرد؟

بدون شک همه بر این نکته متفقیم که ترور پدیده ای ناپسند و نامطلوب است.اما اگر ترور از طریق گروه های معاند و مخالف اجرا شود شهروندان می توانند با مراجعه به حکومت های خود از آنان بخواهند که با این پدیده ی شوم به مقابله برخیزند.اما فرض کنید که در حکومتی تروت ترویج شده و تبدیل به ترور دولتی یا حکومتی شود.آن زمان است که وسعت تخریب و تاثیر گذاری آن صد چندان خواهد شد زیرا تبدیل به فرهنگی حکومتی شده و گریبان تک تک افراد آن جامعه را خواهد گرفت.

حال بهتر است پس از این مقدمه ی نسبتا طولانی به موضوع خشونت و توحش بازگردیم.مسلما کسی نیست که انکار کند در کشور ما بسیاری افراد با استفاده از خلا های قانونی و اوضاع نابسامان امنیتی کشور (که متولیان آن به جای بستن سگ به سنگ گیر داده اند)به ایجاد رعب و وحشت در محلات و یا شهر های خود می کنند و با ایجاد یک گروه قدرت به آزار و اذیت شهروندان می پردازند.مطمینا بسیاری از ما حداقل یک بار اسیر این به قول معروف "اراذل و اوباش" شده ایم و همه دل پر دردی از آنها داریم و مخالف برخورد قانون و متولیان امنیت کشور با آنها نیستیم.

اما آنچه در این میان مهم است شیوه و طریقه ی برخورد و درصد قانونمندی آن است.وقتی که صحنه های برخورد خشن در یک فیلم سینمایی و از "رسانه ای ملی" برای مردم پخش شود صدای فریاد همه به آسمان می رود که این یعنی ترویج خشونت و از این قسم.اما آیا اندیشیدهایم که وقتی یک فرد مسوول امنیت کشور با چوب و چماق بر سر یک فرد دیگر بیافتد و بعد عکس و فیلم این برخورد در تیراژ میلیونی در رسانه های پر بیننده و غیر قابل کنترل(از لحاظ سن و تعداد بینندگان) مثل اینترنت و تلویزیون پخش شود چه عواقب وخیمی در انتظار جامعه در حال انفجار ما خواهد بود؟

این تصاویر مصداق بارز و عینی توحش و خشونت حکومتی و دولتی بوده و اشاعه یکی از انواع انحرافات اجتماعی بسیار خطرناک یعنی توحش است.من فکر میکنم پخش و تولید این تصاویر حتی از پخش فیلم های غیر اخلاقی افراد هم, برای جامعه ی به شدت مستعد خشونت امروز ایران,خطرناک تر و مضر تر است. من در همینجا به عنوان یک شهروند از متولیان و مسوولین این جرم و گناه بزرگ اعلام جرم می کنم و خواهان اشد مجازات برای مسوولین و مسبیین آن هستم.

+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 17:9 |
اتاق خاموش بدون خاموشی!

 

پس از حدود 20 سال بالاخره علینقی خاموشی که یک اصولگرای سنتی بود و به قول بهزادیان-رییس طیف تحول خواه- اتاق بازرگانی را تبدیل به حجره های بازار سنتی کرده بود,جای خود را به محمد نهاوندیان داد که یک دکترای اقتصاد دلبسته ی اقتصاد اسلامی است و یکی از حامیان و برنامه ریزان اقتصادی دولت نهم می باشد.تفکر او را می توان در افتضاحات اقتصادی دولت نهم در این دو سال سراغ گرفت.اما سخن من نه بر سر رفتن خاموشی است و نه آمدن نهاوندیان.بلکه می خواهم به نکاتی درباره ی اساس اتاق بازرگانی و نقش آن در اقتصاد ایران اشاره کنم.

در کشوری که حدود 80 درصد اقتصاد آن در اختیار تمام و کمال و بی چون وچرای دولت است و حتی در آن 20 درصد باقیمانده هم به وضوح می توان دست اندازی های دولت را مشاهده کرد,آیا اساسا می توان نقشی را برای اتاق بازرگانی فرض کرد و پیشرفتی را در آن انتظار داشت؟به نظر من اتاق بازرگانی در واقع ویترینی دروغین است که در پس آن اقتصاد بیمار دولتی وابسته به درآمد نفتمان را پنهان میکنیم و گاهی خودمان هم این دروغ را باورمان می شود.در کشوری که حاکمیت در آن هیچ اعتقادی به قدرت گرفتن بخش خصوصی در هیچ عرصه ای- خصوصا عرصه ی اقتصاد- ندارد سخن از اتاق بازرگانی و انتخابات در آن طنزی بیش نیست.حتی اگر خود بهزادیان هم -که خواستار و معتقد واقعی قدرت گرفتن بخش خصوصی است – به ریاست این اتاق می رسید هیچ اتفاقی جز جنجال و هیاهو رخ نمی داد.

به امید روزی که رویای خصوصی سازی ,نه با دستور و فرمان صوری,بلکه با اعتقاد راسخ پیگیری و اجرا شود و ما شاهد نهادهای اقتصادی مستقل که نیاز رسیدن به حکومتی دموکراتیک است,باشیم.به امید جامعه ای سالم با اقتصادی سالم.

+ نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:27 |
هویت سازان کجایند؟

از شنبه شب که رشید پور (مجری برنامه شب شیشه ای)وعده داد که مهمان بعدی او در دوشنبه شب کیومرث پور احمد خواهد بود می دانستم که برنامه ی متفاوت و پر حاشیه ای را شاهد خواهم بود.برنامه شروع شد و از همان ابتدا فهمیدم که حدسم درست بوده است.در طول برنامه دایماً به خودم می گفتم این شبکه دولتی است؟این همان رسانه ای است که تا پیش از دوم خرداد "هویت"سازی میکرد؟همان رسانه ای که پس از دوم خرداد "چراغ"به دست در پی پاک کردن ننگ قتلهای زنجیره ای از دامان هم فکران محفل نشین خود بود؟هر چه می گذشت کمتر باورم می شد که این همان رسانه است.به یاد ندارم که در رسانه ی ملی تا به حال به جای"حرکات موزون"از واژه ی "رقص"استفاده شده باشد.به شدت از ممیزی و سانسور فیلم ها شکوه کنند.یا اینکه گفته شود که بسیاری از کتب ادبی که در دوره ی ریاست جمهوری آقای خاتمی به راحتی چاپ می شدند امروز اسیر جرح و تعدیل و سانسور های "بی مورد و نا بجای"متولیان فرهنگی کشور قرار می گیرند.کیومرث پور احمد حتی در یک حرکت بی سابقه از "مسعود بهنود"و "ویگن" هم نام برد.وی در جایی که مجری برنامه از او درباره فیلمش راجع به شهید آوینی پرسید در پاسخ گفت"مرتضي آويني قصه هاي مجيد را كه ديده بود يكي از كتابهايش را براي من فرستاد و يك يادداشت خيلي مهر آميز هم براي من نوشت.قبل از اين من به مجله سوره چپ چپ نگاه ميكردم براي اينكه فكر مي كردم كه اينها خيلي راديكال هستند بعد از آن من يك شاخه گل مريم گرفتم و رفتم به دفتر سوره"او از وجود و نفوذ کسانی در عرصه سیاست گذاری سینما و تلویزیون که تنها برای آزار و اذیت سینما گران و هنرمندان به این عرصه آمده اند به شدت انتقاد کرد.او بسیاری حرفهای صریح و دلنشین دیگر هم زد تا بیش از پیش او را دوست بدارم.

+ نوشته شده توسط پویا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 16:40 |

یاد آن روزها به خیر!

 

من یک پرسپولیسی هستم.یک پرسپولیسی عاشق فوتبال.من از کودکی عاشق پرسپولیس و برزیل بودم.هیچ کاری بیشتر از دیدن یک فوتبال خوب باعث لذت وهیجان من نمی شد.اما این روزها تیم محبوب من حال و روز خوشی ندارد.سال های بسیارس بود که پرسپولیس من گم شده بود.آن تیمی که از دقایق ابتدایی بازی شروع به حمله می کرد و تا پایان بازی یکریز توپ روی دروازه ی حریفان خود می ریخت,زمان زیادی بود که دیگر خالی از روح فوتبال شده بود.

اما پس از مدت ها با حضور انصاری فرد و دنیزلی به نظر می رسید که روح فوتبال به پرسپولیس بازگشته است.پرسپولیس دوباره زیبا و تهاجمی بازی میکرد.هرگز در تاریخ فوتبال پرسپولیس بازی با "بایرن مونیخ"را از یاد نمی برم.می شد امیدوار بود که تغییراتی در شیوه ی نگاه به پرسپولیس رخ دهد.

اما...

ناگهان همه چیز خراب شد.ناگهان آوار مشکلات بر سر تیم محبوب من فرود آمد و تمام رویاهایمان دوباره به یاس بدل شد.دلم می خواهد از سازمان تربیت بدنی" دولت مهرورز" بپرسم که چه از جان پرسپولیس می خواهند؟

ترا به خدا هرچه می خواهید بردارید و بروید و دست از سر تیم محبوب من بردارید.این تیم را به صاحبان اصلی آن یعنی هواداران بسپرید و بخش خصوصی را فعال کنید.ما دیگر قیم هایی مثل شما نمی خواهیم.تیممان را به خودمان برگردانید.

+ نوشته شده توسط پویا در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 18:23 |
ای کاش سایه هم بیاید.

در بگشایید

شمع بیارید

عود بسوزید

پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب...

شاید

       این از غبار راه رسیده

 آن سفری همنشین گمشده باشد.

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 16:1 |

دوم خرداد ما و دوم خرداد آنها !

 

سید آشتی دوباره بیا !ما هنوز دوستت داریم یار دبستانی ما !بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هستاین هم دبیر کل سابق و سید خندان فعلی !

 

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

 

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

 

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

 

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

 

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

 

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

 

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

 

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

 

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

 

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                         (ه.ا.سایه)

 

امروز دهمین سالگرد جنبش مردمی دوم خرداد است.دوم خردادی که همه آنرا در یک نکته مشترک قبول دارند و آن نکته میزان مشارکت "حقیقی" و "واقعی" بسیار بالای مردمی پس از انقلاب است.نکته ای که تا امروز بسیاری از کارشناسان سیاسی و اجتماعی به تحلیل و توجیه آن از زوایای مختلف پرداخته اند.اما قصد من از نگارش این مطلب نه نگاهی کارشناسی از بیرون است و نقدی از درون.من به عنوان کسی که در زمان انتخابات دوم خرداد76 یک جوان بیست ساله بودم و از نسلی بودم که در انقلاب 57 نقشی نداشتم،می خواهم نگاه و خواسته های خودم را از این انتخابات و منتخب آن یعنی آقای سید محمد خاتمی دوباره بیان کنم.

من و کسانی که مثل من می زیستند (در آن زمان در خانواده ای متوسط و تقریبا تحصیل کرده زندگی می کردم)علاوه بر دغدغه های معیشتی دغدغه های فرهنگی و اجتماعی فراوانی هم داشتیم.چرا که بیش از آنکه در خانواده مان نان باشد کتاب بود.به جای میوه و شیرینی در خانه مان مجله و روزنامه می دیدیم.چه بسیار روزهایی که من بدون صبحانه به مدرسه میرفتم ، چرا که در خانه مان چای خشک هم گیر نمی آمد.اما عصر همان روز پدرم با بغلی از کتاب به خانه می آمد و ما به فکر صبحانه فردا بودیم.آری،اینگونه شد که من با کتاب و روزنامه و مجله خو گرفتم و بدون آنها زندگی برایم چیزی کم داشت.من کم کم بزرگتر می شدم و دیگر این خودم بودم که انتخاب می کردم چه بخوانم و چه نخوانم.یادم می آید که آن زمان مجلات آدینه و گردون و دنیای سخن و... در خانه ما پر بود.روزنامه سلام و اطلاعات هم هر روز پای در خانه ما می نهاد.

اما اینها میل من به دانستن بیشتر را ارضا نمیکرد.فضای فرهنگی و امنیتی جامعه هم اجازه ظهور چیزی بیش از این را نمی داد.اما میشد از لا به لای پیام دانشجو خیلی چیزهای دیگر را هم دانست.

بگذریم،کم کم به زمان انتخابات نزدیک می شدیم،وجنب و جوشهایی برای حضور یا عدم حضور کاندیداها شکل گرفته بود.در آن فضا مردی به میدان آمد که حرفهای فرهنگی میزد زیرا خودش هم بیش ازآنکه سیاستمدار باشد مرد فرهنگ بود.

اما اینکه چرا من رای دادم و او را انتخاب کردم وبه او رای دادم این بود که او حرفهایی میزد از آنگونه که من همیشه دلم میخواست از زبان یک سیاستمدار بشنوم.او بدون شک از معدود سیاستمدارانی است که به سختی دروغ می گوید،به راحتی در باره صلح و آشتی (حتی با مخالف و آنهم در زمان قدرت)سخن می گوید، به زیبایی شعر می خواند،با کتاب و کتاب خواندن غریبه نیست،اهل تساهل و تسامح است،مخالفانش را به راحتی و از روی میل و رغبت سرکوب نمی کند،و به معنای واقعی کلمه انسانی اهل فرهنگ است.من دلم می خواست با ورود او جامعه مایوس و نا امید دوباره امیدوار شود،مردم عادی هم کتاب و روزنامه و مجله بخوانند،در کنار غذای جسم به غذای روحشان هم بیاندیشند،بیاموزند که باید یکدیگر را تحمل کنند و بتوانند حرف همدیگر را بفهمند،به عقاید هم احترام بگذارند،همه چیز را به دست تقدیر و ... نسپارند،خودشان برای آینده شان تصمیم بگیرند،و بخواهند که بدانند،چرا که تنها با دانستن میتوان به تغییر و اصلاح کژی ها و کاستی ها دست زد.

او از جامعه مدنی گفته بود که در آن همه با هم در مقابل قانون برابرند و کسی برتر از قانون نیست.(هرچند که هنوز هم از بعضی از بعضی دیگر برابرترند!)من از او میخواستم که به آزادی انسان احترام گذارد.برای انسان از آن رو که انسان است ارزش و احترام قایل شود.من از او می خواستم که کسی را برای اندیشه اش محبوس نکند.آری این همه آن چیزی بود که من و هم نسلانم از او می خواستیم.کرامت انسانی،گمگشته سالیان درازمان بود که با حضور او در پی اش بودیم.

برای همه این خواسته ها و خواهش هاست که هنوز هم او را دوست دارم.،که هنوز حضورش در وجودم گرما می آفریند.زیرا باور دارم که هنوز هم اوست که در راه این هدف تلاش می کند،اما تلخی اینجاست که او بسیار تنهاست و راه بسیار سخت.اما من هنوز امیدوارم،امیدوارتر از گذشته،حتی امیدوار تر از دوم خرداد یکهزاروسیصدو هفتادوشش.

 

به یاد بیاور

که تو را با باران سرودیم

با عشق،قلب آرمانهای خود خواندیم

با سرسپردگی همراهیت کردیم

و با تشنگی همراهت شدیم

تا سوی مرز دریاها

تو را باران سروده بودیم

تا بشکافی ابرهارا

تا سیراب کنی خاک خشک حسرت خورده ی آبی را

کاش به یاد می آوردی

آن لحظه را،که اشک ریختی،

از برای دردها.

کاش آن لحظه،که می گفتی هر آنچه داری

در طبق اخلاص می گذاری

صداقت در تو بود.

کاش،

واژگان سحر آمیز خویش را از یاد نبرده بودی.

کاش نسل مرا تا بلندای عدالت همراه می شدی.

افسوس...!                (سحر گلکاری)   

 

+ نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 18:31 |