تبليغاتX
جامعه سالم

من معتقدم که تنها راه آزادی هر ملتی شناخت تاریخ خود و نگاه درست و بی غرض به آن است و فکر می کنم در تاریخ معاصر ما ایرانیان اتفاقی مهمتر از نهضت مشروطه نباشد که در واقع مهمترین رویارویی ما ایرانیان با مقوله های مدرن بوده است..ما باید بدانیم که چه کسانی و چگونه این جریان را در ایران براه انداختند و نتایج آن چه بود.

+ نوشته شده توسط پویا در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 1:26 |
چرا؟

برزیل هم رفت،

فقط همین...

+ نوشته شده توسط پویا در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 1:5 |

همیشه مرگ، این بار تولد!

 ارنستو؛اسطوره ي عصيان

 

متاسفانه ما عادت کرده­ایم که روزهای مرگ را یادآوری کنیم، ولی من خرق عادت می­کنم و روز تولدی را یادآوری می­کنم که با مرگ همه پلیدی­ها همراه است، روزی که تمام نابرابری­ها و زشتی­ها در برابر آن روز و مولودش سرتعظیم فرود می­آورند، روز چهارده ژوئن، آری امروز چهارده ژوئن است، آروز می­کنم که امروز در آرژانتین بودم،  نگاهی بر دیوارهای اطاقم می­اندازم، تمام دیوارها پر از عکسهائی است که به نظرم قهرمانهای دوران من هستند، قهرمانهایی در زمینه­ها و حوزه­های مختلف، ادبیات، سینما ، ورزش، سیاست و ... اما بسیاری از این عکسها و قهرمانها به عرصه خود و سپس به دیوارهای اطاق من آمده­اند و پس از مدتی رفته­اند، اما سالهاست، یکی از این قهرمانان و عکسها همچنان هم در میان افکار مردم و هم بر دیوار اطاق من خودنمایی می­کند، و حتی هر روز بر دوستدارانش افزوده می­شود. این عکس، عکس مبارزی است که هرچه داشت، بر سر آرمانش قرار داد، آرمانی که پس از سالها هنوز هم اولین آرمان، و مهمترین خواسته تمام کسانی است که فکر عدالت طلبی و برابری و آزادی را در سر می­پرورانند، آری اين مرد بزرگ همان چه است، چه گوارا، ارنستو چه گوارا، کسی که نامش هماره جاودان است و هنوز هم بر پیکر تمام مخالفان آزادی و برابری و عدالت لرزه می­اندازد. در 14 ژوئن 1928 روساریوی آرژانتین زاده شد، در 1953 از دانشکده پزشکی بوئنوس آیرس فارغ التحصیل شد، و سپس راهی سفر به دیگر کشورهای آمریکا شد، اولین حرکت سیاسی او در 1954 شکل گرفت. او از حکومت "جاکوب آربنز" که منتخب مردم گواتمالا بود حمایت کرد و از همینجا بود که همراهی خود را با خواسته­های مردم آغاز کرد. البته آرینز توسط توطئه سیا سرنگون شد و "چه" به مکزیک گریخت. در آنجا با گروهی از انقلابیون کوبالی که در صدد سرنگونی دیکتاتوری باتیستا در کوبا بودند آشنا شد و در 1955 با فیدل کاسترو ملاقات کرد. و نام خود را در لیست آنها برای عزیمت به کوبا قرار داد. همانها بودند که نام او را "چه" یعنی رفیق و دوست نهادند. در 1956 با گروهش و با کشتی "گرانما"به سمت سواحل کوبا حرکت کردند و سپس در کوههای سیرا مایسترا مبارزه خود را آغاز کردند. "چه" در ابتدا به عنوان پزشک گروه مشغول فعالیت بود ولی در ژوييه 1957 فرماندهی ارتش شورشی را بر عهده گرفت، در 1958 "چه" و "کامیلیو"هریک با یک ستون چریکی به سمت مرکز جزیره حرکت کردند و در همان سال در نبرد سانتاکلارا به پیروزی عظیمی دست یافتند. پس از پیروزی در 1959 و فرار باتيستا از كوبا او رهبری صنعت اصلاحات ملی ارضی را بر عهده گرفت و سپس رئیس بانک مرکزی کوبا شد. در 1961 به وزارت صنایع منصوب شد. و در تمام این سالها رهبری سیاسی سازمانی به نام حزب کمونیست کوبا را بر عهده داشت و دائماً پیگیر مسائل کشورهای دیگر آمریکایی بود .پس از مدتی «چه» متوجه شد که این مناصب دولتی و سکون و رکود ذهنی و جسمی با روحیه­اش سازگاری ندارد. او خود را متعلق به کوبا و یک کشور نمی­دانست بلکه خود را متعلق به تمام خلقهای نیازمند جهان می­دانست. او اندیشه جهانی آزاد را در سر می­پروراند، او به مانند رودی پرخروش بود که رخوت و سکون برایش مثل مرگ بود، پس در 1965 کوبا را ترک کرد تا به یاری دیگر مبارزان انقلابی در کشورهای دیگر بشتابد. او چند ماه در کنگو و در آفریقا ماند و سپس مخفیانه به کوبا بازگشت، در 1966 به بولیوی رفت و مبارزات چریکی را بر علیه دیکتاتوری نظامی آن کشور رهبری کرد. در این مدت نام «چه» به کابوسی برای سازمانهای جاسوسی آمریکا تبدیل شده بود. و او به اسطوره­ای در سراسر آمریکای لاتین بدل گشت، اما در 8 اکتبر 1967 درحمله­ای زخمی شده و به اسارت درآمد و در روز بعد توسط مزدوران "سیا" تیرباران شد. کاسترو در هنگام اعلام خبر مرگ او بیان کرد: گوارا همیشه در جایی بود که بیشتر از همه برای انقلاب مفید بود. او در 1967 در پیامی برای کنفرانس تری کانتیننتال چنین بیان کرد که می­خواهد «دو، سه یا چند ویتنام خلق کند» او در تمام مدت مبارزات خود از بیماری شدید آسم رنج می­برد ولی هرگز به ورطه ناامیدی نیفتاد.نامش جاودان.يادش پايدار و راهش استوار. شاید این شعر نیچه تمامی زوایای ذهن و وجود چه را برای ما بیان کند:

آری، من می­دانم از کدامین تبارم، سیری ناپذیر بسان اخگر، می­گدازم، و خود را می­بلعم،

نوری شود هر آنچه بدان دست می­سایم، و ذغال، هر آنچه بر جای می­نهم، به یقین اخگرم!

+ نوشته شده توسط پویا در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 15:9 |

وقتی تمام درها به رویت بسته می شوند

تنها امید به آزادی می تواند رهایت کند

+ نوشته شده توسط پویا در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 5:1 |