همیشه مرگ، این بار تولد!

متاسفانه ما عادت کردهایم که روزهای مرگ را یادآوری کنیم، ولی من خرق عادت میکنم و روز تولدی را یادآوری میکنم که با مرگ همه پلیدیها همراه است، روزی که تمام نابرابریها و زشتیها در برابر آن روز و مولودش سرتعظیم فرود میآورند، روز چهارده ژوئن، آری امروز چهارده ژوئن است، آروز میکنم که امروز در آرژانتین بودم، نگاهی بر دیوارهای اطاقم میاندازم، تمام دیوارها پر از عکسهائی است که به نظرم قهرمانهای دوران من هستند، قهرمانهایی در زمینهها و حوزههای مختلف، ادبیات، سینما ، ورزش، سیاست و ... اما بسیاری از این عکسها و قهرمانها به عرصه خود و سپس به دیوارهای اطاق من آمدهاند و پس از مدتی رفتهاند، اما سالهاست، یکی از این قهرمانان و عکسها همچنان هم در میان افکار مردم و هم بر دیوار اطاق من خودنمایی میکند، و حتی هر روز بر دوستدارانش افزوده میشود. این عکس، عکس مبارزی است که هرچه داشت، بر سر آرمانش قرار داد، آرمانی که پس از سالها هنوز هم اولین آرمان، و مهمترین خواسته تمام کسانی است که فکر عدالت طلبی و برابری و آزادی را در سر میپرورانند، آری اين مرد بزرگ همان چه است، چه گوارا، ارنستو چه گوارا، کسی که نامش هماره جاودان است و هنوز هم بر پیکر تمام مخالفان آزادی و برابری و عدالت لرزه میاندازد. در 14 ژوئن 1928 روساریوی آرژانتین زاده شد، در 1953 از دانشکده پزشکی بوئنوس آیرس فارغ التحصیل شد، و سپس راهی سفر به دیگر کشورهای آمریکا شد، اولین حرکت سیاسی او در 1954 شکل گرفت. او از حکومت "جاکوب آربنز" که منتخب مردم گواتمالا بود حمایت کرد و از همینجا بود که همراهی خود را با خواستههای مردم آغاز کرد. البته آرینز توسط توطئه سیا سرنگون شد و "چه" به مکزیک گریخت. در آنجا با گروهی از انقلابیون کوبالی که در صدد سرنگونی دیکتاتوری باتیستا در کوبا بودند آشنا شد و در 1955 با فیدل کاسترو ملاقات کرد. و نام خود را در لیست آنها برای عزیمت به کوبا قرار داد. همانها بودند که نام او را "چه" یعنی رفیق و دوست نهادند. در 1956 با گروهش و با کشتی "گرانما"به سمت سواحل کوبا حرکت کردند و سپس در کوههای سیرا مایسترا مبارزه خود را آغاز کردند. "چه" در ابتدا به عنوان پزشک گروه مشغول فعالیت بود ولی در ژوييه 1957 فرماندهی ارتش شورشی را بر عهده گرفت، در 1958 "چه" و "کامیلیو"هریک با یک ستون چریکی به سمت مرکز جزیره حرکت کردند و در همان سال در نبرد سانتاکلارا به پیروزی عظیمی دست یافتند. پس از پیروزی در 1959 و فرار باتيستا از كوبا او رهبری صنعت اصلاحات ملی ارضی را بر عهده گرفت و سپس رئیس بانک مرکزی کوبا شد. در 1961 به وزارت صنایع منصوب شد. و در تمام این سالها رهبری سیاسی سازمانی به نام حزب کمونیست کوبا را بر عهده داشت و دائماً پیگیر مسائل کشورهای دیگر آمریکایی بود .پس از مدتی «چه» متوجه شد که این مناصب دولتی و سکون و رکود ذهنی و جسمی با روحیهاش سازگاری ندارد. او خود را متعلق به کوبا و یک کشور نمیدانست بلکه خود را متعلق به تمام خلقهای نیازمند جهان میدانست. او اندیشه جهانی آزاد را در سر میپروراند، او به مانند رودی پرخروش بود که رخوت و سکون برایش مثل مرگ بود، پس در 1965 کوبا را ترک کرد تا به یاری دیگر مبارزان انقلابی در کشورهای دیگر بشتابد. او چند ماه در کنگو و در آفریقا ماند و سپس مخفیانه به کوبا بازگشت، در 1966 به بولیوی رفت و مبارزات چریکی را بر علیه دیکتاتوری نظامی آن کشور رهبری کرد. در این مدت نام «چه» به کابوسی برای سازمانهای جاسوسی آمریکا تبدیل شده بود. و او به اسطورهای در سراسر آمریکای لاتین بدل گشت، اما در 8 اکتبر 1967 درحملهای زخمی شده و به اسارت درآمد و در روز بعد توسط مزدوران "سیا" تیرباران شد. کاسترو در هنگام اعلام خبر مرگ او بیان کرد: گوارا همیشه در جایی بود که بیشتر از همه برای انقلاب مفید بود. او در 1967 در پیامی برای کنفرانس تری کانتیننتال چنین بیان کرد که میخواهد «دو، سه یا چند ویتنام خلق کند» او در تمام مدت مبارزات خود از بیماری شدید آسم رنج میبرد ولی هرگز به ورطه ناامیدی نیفتاد.نامش جاودان.يادش پايدار و راهش استوار. شاید این شعر نیچه تمامی زوایای ذهن و وجود چه را برای ما بیان کند:
آری، من میدانم از کدامین تبارم، سیری ناپذیر بسان اخگر، میگدازم، و خود را میبلعم،
نوری شود هر آنچه بدان دست میسایم، و ذغال، هر آنچه بر جای مینهم، به یقین اخگرم!
+ نوشته شده توسط پویا در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت
15:9 |